یا ایّها الرّئوف

ز آسمان برای همه ناز می کنم

تا گنبد طلایی تو پرواز می کنم

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

این زائران خسته، به عشق ولادتت

با عرض تهنیت به حضورت رسیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا چقدر ریسه برایت کشیده اند!

بوی غذای حضرتی واین همه گدا

مهمان نوازهای حرم، سفره چیده اند

ای کاش در ضیافت تو دعوتم کند

امشب خدا نگاه تو را قسمتم کند

من با تو از حصار غم آزاد می شوم

با خواندن سرود تو دلشاد می شوم

یکبار از خرابه ی دل بگذر و ببین

از برکت قدوم تو آباد می شوم

تا آن زمان که بیشه پر از رد پای توست

آهوی دل سپرده ی صیّاد می شوم

از سنگ هم گذشتم و آهن شدم ولی!

دارم ز جنس پنجره فولاد می شوم!

عمریست زیر سایه ی دستت نشسته ام

جز تو رضا به هیچ کسی دل نبسته ام

هرگز زعشق خویش جدایم نمی کنی

محتاج بنده های خدایم نمی کنی

گفتی سه بار دیدن زوّار می رسی

یا ایّها الرّئوف رهایم نمی کنی

دلتنگ روضه های حسین و محرّمم

راهی خاک کرب و بلایم نمی کنی؟

این حرف آخریست که من با تو می زنم

مهمان سفرۀ شهدایم نمی کنی

خورشید من بتاب و دلم را سفید کن

وقت زیارت است مرا هم شهید کن...

زندگینامه و کرامات شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی

آگاهي از باطن!آقا شيخ مختار روحاني نقل مي كند:
«يك روز زني سيده و فقير از من تقاضاي چادر و مقنعه اي كرد. گفتم: اكنون چيزي ندارم كه با آن حاجت تو را روا كنم.
اتفاقا همان روز خدمت شيخ حسنعلي رسيدم و عرض حاجت كردم، چون مي خواستم از محضرش بيرون آيم، وجهي به من مرحمت كردند و گفتند: «اين پول را براي آن بانوي سيده، چادر و مقنعه بخر.»
به علاوه، يك تومان ديگر و يك قبض حواله يك من برنج هم دادند كه به آن زن برسانم. در شگفت بودم كه حاج شيخ از كجا مطلع شدند كه چنين بانويي از من درخواست چادر و مقنعه كرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فكرم گذشت كه فعلا يك تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نمي دهم و پس از مدتي به او تحويل خواهم داد، اما ناگهان صداي حاج شيخ بلند شد كه فرمود: «هر چه گفتم انجام بده و دخالتي در كار مكن.»

تو بخور، او مداوا مي شود!پاسباني نقل مي كند:
«همسر من مدت ها كسالت داشت و سرانجام قريب شش ماه بود كه به طور كلي بستري شده بود و قادر به حركت نبود. بنا به توصيه دوستان خدمت مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني رفتم و از كسالت همسرم به ايشان شكوه كردم.
خرمايي مرحمت كردند و فرمودند: بخور، عرض كردم: عيالم مريض است. فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود مي يابد. در دلم گذشت كه شايد از بهبود همسرم مايوس هستند ولي نخواسته اند كه مرا نااميد بازگردانند.
باري به منزل مراجعه و دق الباب كردم، با كمال تعجب، همسر بيمارم در حالي كه جارويي در دست داشت، در خانه را بر روي من گشود. پرسيدم: چه شد كه از جاي خود برخاستي؟ گفت: ساعتي پيش در بستر افتاده بودم، ناگهان ديدم مثل آنكه چيز سنگيني از روي من برداشته شد، احساس كردم شفا يافته ام. برخاستم و به نظافت منزل مشغول شدم.

شناسايي دزد!
فرزند جناب شيخ نقل مي كنند:
«به خاطر دارم كه شخصي از تهران آمد و خدمت پدرم رسيد و عرض كرد كه دزد به خانه من آمده و تمام اثاثيه منزلم را برده است. ايشان تأملي كردند و فرمودند: «امروز به طرف تهران حركت كن و صبح چهارشنبه قبل از طلوع آفتاب به ميدان حسن آباد برو و سمت شرقي خيابان بايست. در آن هنگام سه دسته چهار نفره و پنج نفره و هفت نفره با فاصله از آنجا عبور خواهند كرد.
نفر هفتم از دسته سوم مردي است كه بقچه اي زير بغل دارد. او دزد خانه تو است.» آن شخص بعدا نقل كرد كه به دستور جناب شيخ عمل كردم، دزد را يافتم و اموالم را پس گرفتم.»

نماز اول وقت بخوان!يكي از كارمندان عالي رتبه شهرداري نقل مي كند كه:
«به علتي مرا از شهرداري اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شيخ، ايشان فرمودند: «نمازهايت را اول وقت بخوان، چهل روز ديگر كارت درست مي شود.»
مدت يك ماه گذشت اثري ظاهر نشد، مجددا مراجعه كردم فرمودند:
«گفتم چهل روز ديگر.»
هر چه فكر كردم آثاري و اميدي درظاهر نبود. روز چهلم در خيابان نزديك يك قهوه خانه نشسته بودم، شهردار سابق مشهد آقاي محمدعلي روشن با درشكه از آن محل عبور مي كرد، بلند شده سلام كردم. درشكه را نگاه داشت پرسيد چرا اين جا نشسته اي مگر كاري نداري؟ شرح حال خود را گفتم، گفت: با من بيا. با ايشان سوار درشكه شدم، رفتيم به استانداري و فوري دستور داد رفع اتهام از من كرده مرا به خدمت برگردانند و درست قبل از ظهر چهلمين روزي كه مرحوم حاج شيخ فرموده بودند حكم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول كار شدم.»

 

شیخ نخودکی

« زندگینامه در ادامه متن »

ادامه نوشته